• Mitra Assi

میخواستم ترانه دریا بخوانمت

در خویشتن عجین تمنا بخوانمت

تکرار میشوی به نفس هایی هر دمم

بر جان مرده روح مسیحا بخوانمت


  • Mitra Assi

فرصت نشد که با تو کمی گفتگو کنم باران اشک های خودم را سبو کنم رفتی ولی به ذهن و دل من نشسته ای با خویش خاطرات ترا زیر و رو کنم بفرست نامه ای و دلم شاد کن دمی شاید که عطر دست تو از نامه بو کنم شب ها که چشم تو به رخ ماه بنگرد در آسمان، نگاه ترا جستجو کنم

رفتی و نیستی که ز صبح تا به پای شب

هرقصه را چگونه بتو مو بمو کنم

قسمت نبود با تو سر آرم جوانی ام عمر دگر کنار تو من آرزو کنم م.ا.ع


  • Mitra Assi

اگر پرسند دوزخ چیست

بگو یک سرزمینی هست

که مردم روز صد ها بار میمیرند

میسوزند و میسازند

بگو یک سرزمینی هست

که اشک چشم هایی مادران و کودکانش

جاری جاریست و هرگزخشک نمی گردد

بگو آنجا جوانمرگی مُد است و

پیر در گیر است

بگو آنجا خبرازمرگ و خون و آتش و دود است

سرخط هر خبر روز

انتحار، کشته شدن، اختطاف، دربدری

و نگهبانانش همه را

درس ”عادت“ میدهند

در س عادت به مردن، به تحمل کردن

اگر پرسند دوزخ چیست

بگو یک سرزمینیست که درآنجا

روان آدمیت خاک گشته

و دستان نگهبانان شان همدست است

با لشکر شیطان!


0 views0 comments